قطار خیلی خلوت بود. گفت: ازم فال بخر خاله.
بیشتر از پونزده بار گفت. گفتم نیاز ندارم، گفتم نمیتونم بخرم، گفتم اسمت چیه؟ فایده نداشت. باز گفت خاله بخررر دیگه یه دونه. گفتم منو درک کن خب! من به فال اعتقاد ندارم. گفت بخر دیگه خاله. گفتم تو اعتقاد داری؟ خندش گرفت. گفتم چه اسم قشنگی داری، بیا دوست باشیم، حتما که نباید ازت فال بخرم. از پنجره بیرونو نگاه کرد و گفت نخیر من با دخترا دوس نمیشم. گفتم عه چرا! خندید شونه و ابروهاشو انداخت بالا. گفتم حالا با من بشو. گفت نع، فال بخر. گفتم نع من به فال اعتقاد ندارم، به دوستی با تو اعتقاد دارم، ولی تو که دوستم نیستی. یه کم فکر کرد، گفت اگه دوستم بودی میخریدی؟ گفتم زرنگی؟ گفت بگوووو. گفتم دیگه الان که دوستیمون قبول نیست ناقلا. خندید. تکیه داد به پشتی صندلی هیچی نگفت. یه چند دقه بعد همونجور ساکت، یکی از فالهاشو برداشت پاکتشو پاره کرد، فالو از توش درآورد گرفت سمت من: بخونش.
گفتم نه مرسی، ولی من نمیتونم پولشو بدم، کلک نزن. گفت نه برا خودته، پولشو نمیگیرم. گفتم ینی دوست شدیم؟ گف آوره. _هدیه ست؟ _اره
گرفتم خوندمش. یه کم حرف زدیم. گفتم خب پس منم باید تو کیفمو نگاه کنم ببینم چه هدیه یی برات پیدا میکنم. ذوق کرد.
قد و قواره اش کوچولو بود. ایستگاه مقصد بود، گفتم مواظب پولات باش تاریکه شبه (دوبار تاحالا پولاشو دزد زده بود) . پرسید خودت چی؟ گفتم کسی میاد دنبالم. گفت پسر؟ گفتم نه دختر. گف الکی نگو پسره. گفتم نه دختره. خندید. گفتم حالا چون با تو دوس شدم ینی باهمه میرم دوست میشم؟ خندید. گفت ولی دوست داشتی پسر بود مگه نه؟؟ خندم گرفت از لحنش. خانمی که اونطرف نشسته بود هم پقی زد زیر خنده. بافتنی میبافت، اما تمام مدت با لبخند حواسش به حرفای ما بود.
تا موقع رفتن هی برگشت و با نگاش دنبالم کرد، دم خروجی دوباره یه فال دیگه بهم داد، گف برا خود خودت. تا بخوام بگم نه.. ، دوید رفت.... .
عبور آستيگماتی...
ما را در سایت عبور آستيگماتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 1