- تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 13:20
قطار خیلی خلوت بود. گفت: ازم فال بخر خاله.بیشتر از پونزده بار گفت. گفتم نیاز ندارم، گفتم نمیتونم بخرم، گفتم اسمت چیه؟ فایده نداشت. باز گفت خاله بخررر دیگه یه دونه. گفتم منو درک کن خب! من به فال اعتقاد ندارم. گفت بخر دیگه خاله. گفتم تو اعتقاد داری؟ خندش گرفت. گفتم چه اسم قشنگی داری، بیا دوست باشیم، ح...
آدمیزاد را جز عشق، گریزگاه دیگری هم هست؟ - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 21:14
بعضی جمله انگار آرامبخش اند ؛هزار سالِ پیش برایت نوشته است که" راستی، دلم هم برایت تنگ شده است"، قرنی انگار گذشته است از آن جمله های "اما من دوسِت دارم" و ... اما، هزارسال است که هنوز، هر بار که بیقرار میشوی، هر زمان که تنهایی، خسته یی، دلتنگی، آشفته یی، به سراغِ آن آرامبخش ها می روی ! xa0 xa0 پ.ن: ...
بافتنی هایش - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 17:54
xa0 وقت هایی که دلش گرم میشد شروع میکرد به بافتن.یک صبح زمستانی به قصدِ بازار از خانه بیرون میزد، و با کامواهای رنگارنگ برمیگشت. وقت هایی که دلگرم بود میتوانست ساعتها ببافد، میتوانست ساعتها خیالپردازی کند، و میتوانست از بافتن، احساسِ آرامش کند.وقتی کاموا را دور انگشتانش میپیچاند و دانه دانه رج ها را...
تولد هزارسالگی - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 19:54
از حالا به بعد بگذار شمع ها روشن بمانند! حالا که دیگر تو نیستی، تا دوباره شمع هامان را باهم فوت کنیم، بگذار روشن بمانند، در تاریکیِ من . xa0 منِ آن روزها شمعی را اگر خاموش میکرد، به پُشت گرمیِ روشنیِ تو بود! تو اکنون رفته ای و تاریکی مرا می ترساند! xa0 از حالا به بعد اما بگذار تا تمام شمع ها xa0xa0x...